تارنمای فاروق

خانه | پروژه‌ها | English

سوکس

روزی بود روزگاری / سوسکی میکرد گدایی
دید پیری او را روزی / قصد جانش کرد با دمپایی
بدو گفت آن سوسک حقیر / نکش مرا ای بزرگ و ای پیر
گر کشی مرا در این روز / نشاید که دستیابی به بسیار کنوز
ببخش جان حقیر را / بشو ثروتمند بخارا
پس رحم نمود آن مرد برو / نشان داد سوسک او را کتاب مور
بگرفت کتاب را مرد پیر / بخواند آن را به جهد شیر(!)
اما هر چه بیشتر جهد میکرد / کمتر معنی در میکرد!
آهی کشید تا به آسمان / نیافت راز طلا را در آن
رَجعت نمود بسوی سوسک حقیر / بقتل رساند حقیر را به سان تیر
کتاب‌ را به گوشه‌ای انداخت / با همه سوسکان راه عدوانی انداخت
ای احمق ذلیل خوار! / از این قصه پند گیر بسیار!
دانم که سر تا تهش بی‌معنی است / اما چه کنم که فاروق ابلهی است
عقل ندارد در سر این فاروق / کاه باشد در سر این فاروق
گر نمیبود این چنین نمینوشت / احمق به از این نمینوشت